سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
قرآن را فرا گیرید که بهترین سخن است و در آن تفقّه کنید که بهار دلهاست واز روشنی آن شفا بجویید که شفای سینه هاست . [امام علی علیه السلام]
عصر ظهور
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» آمار نرخ بیکاری در...

.. دولت امارات نرخ بیکاری در این کشور را صفر درصد اعلام کرد. میزان درآمد سالانه هر کارمند در امارات سالانه 83000 دلار است یعنی به پول ایران 1 میلیارد وصد میلیون تومان تومان!!در این کشور تعداد افراد بدون خانه صفر است و دولت موظف است به همه افراد جامعه که از هر مذهب و زبانی باشند و اقامت امارت را داشته باشند به آنها خانه رایگان بدهدیعنی شما اگر اقامت دائم کشور را داشته باشید دولت در عرض 3 ماه باید اجبارا شما را رایگان صاحب خانه کند !.. 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » عباس ترابی ( شنبه 98/10/28 :: ساعت 1:23 صبح )
»» انسانیت بدون مرز...

...  زمانی در قم طلبه بودم به علت خامی و بی ارتباطی با جامعه معتقد بودم که فقط کسی که در قم باشد و روحانی ، بافضیلت است.اما وقتی در دوره ای که دانشگاه تهران بودم با اشخاص با فضیلت رو به رو شدم فهمیدم که در خارج از قم و در افراد غیر روحانی افراد ارزشمند وجود دارد.اما باز شیعه بودن را شرط اصلی میدانستم، بعد با سفر به کشورهای عربی فهمیدم که بین سایر فرقه ها هم انسان ارزشمند یافت میشود.پس از سفر به اروپا به این نکته واقف شدم که در بین سایر ادیان نیز انسان ارزشمند هست.ولی در ژاپن حادثه ای برایم رخ داد که فهمیدم فضیلت و انسانیت به زبان و مکان و نژاد و مذهب و رنگ نیست!برای غذا به رستورانی بزرگ و شلوغ رفتم و به جاهای دیگر سری زدم چند ساعت بعد ناگهان یادم آمد که ساکم را که تمام زندگیم داخل آن بود درآن رستوران جا گذاشته ام!با عجله رفتم و با کمال ناباوری دیدم ساکم همانجاست و پیرمردی کنار آن نشسته ،او گفت: وقتی دیدم ساکت را فراموش کردی با اینکه وقت دندانپزشکی داشتم ماندم تا برگردی...از او تشکر کردم و گفتم خدا به شما اجر بدهد ولی او گفت:من که به خدا اعتقادی ندارم من به انسانیت معتقدم... 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » عباس ترابی ( یکشنبه 98/8/5 :: ساعت 10:15 صبح )
»» مسافر

.. مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که «والله، بالله من زنده ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟اما چند نفری که پشت سر تابوت بودند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می‌گفتند: «پدرسوخته‌ی ملعون دروغ می‌گوید. مُرده !»مسافر در حیرت زده حکایت را پرسید.گفتند:«این مرد فاسق، تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که مُرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد.پس یکی از معروفین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می‌کند.حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست.»



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » عباس ترابی ( یکشنبه 98/6/10 :: ساعت 1:1 صبح )
»» پول کثیف

نناگر توی دنیا پول داشته باشی( افتخار، اعتبار، شرف، ناموس و همه چیز داری) . عزیزه بی جهت می شی، میهن پرست و باهوش هستی،          ازخوبیهات می گند و همه کار هم برایت می کنند. پول ستار العیوبه. اگر پول دزدی بود می توانی حلالش کنی و از شیر مادر حلالترش کنی و برای آن دنیا هم نماز و روزه و حج را می شه خرید. این دنیا و آن دنیا را هم داری، حتی پولت که زیاد شد آن وقت اجازه داری بری خونه ی خدا را هم زیارت بکنی. همه جا جاته و همه ازت حساب می برند و بالای دست همه می نشینی و سر سبیل شاه هم نقاره می زنی. کسی که پول داشت همه ی اینها را داره و کسی که پول نداشت، هیچ کدام را نداره، گوشت را باز کن: پول پیدا کردن آسانه اما پول نگه داشتن سخته. باید راه پول جمع کردن را یاد بگیری. در آوردن پول به هر وسیله که باشه جایزه.آنوقت مهندس تحصیل کرده افتخارمیکنه ماشین کارخانت  را راه بندازه،معمارم چاپلوسیت  را میکنه تا خونه ات را بسازه، شاعر می آد موس موس می کنه و مدحت را می گه، نقاشی که همه­ ی عمرش گشنگی کشیده تصویرت را می کشه. روزنامه نویس، وکیل و وزیر همه نوکر تو هستند. مورخ شرح حال تو را می نویسه و اخلاق نویس از مکارم اخلاقی تو مثل می آره. همه این گردن شکسته ها نوکر پول هستند. می دانی علم و سواد چرا به درد زندگی نمی خوره؟ برای اینکه باز باید نوکر پولدارها بشی، آنوقت زندگیت هم نفله شده.( وتو هنوز نمی دانی زندگی یعنی چی!) 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » عباس ترابی ( چهارشنبه 98/5/9 :: ساعت 2:20 صبح )
»» حکایت مرد خوشبخت..

...  پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند". تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می‌توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود". شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.... آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید. "شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟"پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!

واقعا اینجوری بلدیم شکر کنیم؟؟ چی بالاتر ازین



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » عباس ترابی ( پنج شنبه 98/5/3 :: ساعت 9:53 عصر )
»» اختلافها ومشکلات....

.. ااختلافها دقیقا از اونجایی شروع میشه که توقع داریم همه مثه ما فکر کنن ...!دوست داریمآدما اونطوری باشن که ما میخواییم !همیشه مطابق میل ما رفتار کنن...همیشه تاییدمون کنن؛همیشه بگن آره حق با شماست !کسی که نظرش مثه ما نباشه رو "احمق" خطاب میکنیم ...!برای تفکر و عقیده ی هم ذره ای احترام قائل نیستیم ...فقط ادعا داریم ...فقط شعار میدیم ؛باد میندازیم تو غبغبمونو با یه چهره ی روشنفکرانه میگیم که آره به سلیقه ها بایداحترام گذاشت ...منتهی به سلیقه ای احترام میذاریم که مثه ما باشه !!!عجب موجودات خودخواه و نچسبی شدیم...



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » عباس ترابی ( یکشنبه 98/4/30 :: ساعت 6:16 عصر )
»» شاه عباس صفوی...

جلوبندی شاه عباس صفوی، رجال کشور را به ضیافت شاهانه مهمان کرد و به خدمتکاران دستور داد تا در سر قلیان ها به جای تنباکو، از سرگین اسب استفاده کنند. میهمان ها مشغول کشیدن قلیان شدند و دود و بوی پهنِ اسب، فضا را پر کرد اما رجال از بیم ناراحتی شاه پشت سر هم بر نی قلیان پک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند! گویی در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده اند!شاه رو به آنها کرده و گفت: «سرقلیان ها با بهترین تنباکو پر شده اند. آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است.»همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند: «براستی تنباکویی بهتر از این نمی‌توان یافت.»شاه به رئیس نگهبانان دربار، که پک های بسیار عمیقی به قلیان می زد، گفت: « تنباکویش چطور است؟»رئیس نگهبانان گفت: «به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان می کشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده ام!»شاه با تحقیر به آنها نگاهی کرد و گفت: «مرده شوی شما را ببرد که بخاطر حفظ پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه کنید.»بعضی ها برای حفظ پست و مقام و جایگاه خود حاضرند به هر کاری دست زده و یا هر چیزی را قبول و تایید کنند... 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » عباس ترابی ( چهارشنبه 98/4/12 :: ساعت 11:16 عصر )
»» زندگی در تناقض

.. ??یکی تو بیست و سه سالگی ازدواج می‌کنهو اولین بچه شو ده سال بعد به دنیا میاره،اون یکی بیست و نه سالگی ازدواج می‌کنهو اولین بچه شو سال بعدش به دنیا میاره.یکی بیست و پنج سالگی فارغ التحصیل می‌شهولی پنج سال بعدش کار پیدا می‌کنه،اون یکی بیست و نه سالگی مدرکشو می‌گیرهو بلافاصله کار مورد علاقه شو پیدا می‌کنه.یکی سی سالگی رئیس شرکت می‌شهو در چهل سالگی فوت می‌کنه،اون یکی چهل و پنج سالگی رئیس شرکت می‌شهو تا نود سالگی عمر می‌کنه.تو نه از بقیه جلوتری نه عقب تر.تو توی زمان خودت زندگی می‌کنی؛پس آروم باش، از زندگی لذت ببرو خودت را با دیگری مقایسه نکن



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » عباس ترابی ( پنج شنبه 98/4/6 :: ساعت 2:2 صبح )
»» داستان کوتاه....

متن

یکی از دوستان قدیمی که در ارتش زمان شاه، با درجه تیمساری خدمت می کرد روزی مطلبی را برای من تعریف کرد که فوق العاده زیبا بود:تعریف می کرد در سال 1350 هنگامی که با درجه سرهنگی در ارتش خدمت می کردم، آزمونی در ارتش برگزار گردید تا افراد برگزیده در رشته حقوق، عهده دار پست های مهم قضائی در دادگاه های نظامی ارتش گردند.در این آزمون، من و 25 نفر دیگر، رتبه های بالای آزمون را کسب نموده و به دانشگاه حقوق قضائی راه یافتیم.دوره تحصیلی یک ساله بود و همه، با جدیت دروس را می خواندیم.یک هفته مانده به پایان دوره، روزی از درب دژبانی در حال رفتن به سر کلاس بودم که ناگهان دیدم دو نفر دژبان با یک نفر لباس شخصی منتظر من هستند و به محض ورود من، فرد لباس شخصی که با ارائه مدرک شناسائی، خود را از پرسنل سازمان امنیت معرفی میکرد مرا البته با احترام، دستگیر و با خود به نقطه نامعلومی برده و به داخل سلول انفرادی انداختند. هر چه از آن لباس شخصی علت بازداشتم را می پرسیدم چیزی نمی گفت و فقط می گفت من مأمورم و معذور و چیز بیشتری نمی دانم!اول خیلی ترسیده بودم وقتی بداخل سلول انفرادی رفتم و تنها شدم افکار مختلفی ذهنم را آزار می داد.از زندان بان خواستم تلفنی به خانه ام بزند و حداقل، خانواده ام را از نگرانی خلاص کنند که ترتیب اثری نداد و مرا با نهایت غم و اندوه، در گوشه بازداشتگاه، به حال خود رها کرد.آن روز شب شد و روزهای دیگر هم به همان ترتیب، گذشت و گذشت، تا این که روز نهم، در حالی که انگار صد سال گذشته بود، سپری شد.صبح روز نهم، مجددا" دیدم همان دو نفر دژبان بهمراه همان لباس شخصی، بدنبال من آمده و مرا با خود برده و یکراست به اتاق رئیس دانشگاه که درجه سرلشگری داشت بردند.افکار مختلف و آزار دهنده، لحظه ای مرا رها نمیکرد و شدیدا در فشار روحی بودم.وقتی به اتاق رئیس دانشگاه رسیدم، در کمال تعجب دیدم تمام همکلاس های من هم با حال و روزی مشابه من، در اتاق هستند و البته همگی هراسان و بسیار نگران بودند.وقتی همه دوستانم را دیدم که به حال و روز من دچار شده اند کمی جرأت بخرج دادم و از بغل دستی خود، آهسته پرسیدم، دیدم وضعیت او هم شبیه من است! ناگهان همهمه ای بپا شد که ناگهان در اتاق باز شد و سرلشگر رئیس دانشگاه وارد اتاق شده و ما همگی بلند شده و ادای احترام کردیم.رئیس دانشگاه، با خوشروئی تمام، با یکایک ما دست داده و در حالی که معلوم بود از حال و روز همه ما، کاملا آگاه بود این چنین به ما پاسخ داد:هر کدام از شما، که افسران لایقی هم هستید پس از فارغ التحصیلی، ریاست دادگاهی را، در سطح کشور بعهده خواهید گرفت، و حالا این بازداشتی شما، آخرین واحد درسی شما بود که بایستی پاس می کردید و در مقابل اعتراض ما گفت:این کار را کردیم تا هنگامی که شما در مسند قضاوت نشستید، قدرتمند شدید و قلم در دست تان بود، از آن سوءاستفاده نکنید و از عمق وجودتان، حال و روز کسی را که محکوم می کنید درک کرده و بی جهت و از سر عصبانیت و یا مسائل دیگر، کسی را بیش از حد جرمش، به زندان محکوم نکنید!در خاتمه نیز، از همه ما عذرخواهی گردید و همه ما نفس راحتی کشیدیم.

زیر پایت چون ندانی، حال مور

همچو حال توست، زیر پای فیل



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » عباس ترابی ( سه شنبه 98/4/4 :: ساعت 5:28 عصر )
»» حکایت مرد نابینا...

.. مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت: قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت: آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌ راهی که به پایتخت می رود کدامست؟هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید: به چه می خندی؟نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سوال کرد، پادشاه بود.مرد دوم نخست وزیر او بودو مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.مرد با تعجب از نابینا پرسید: چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟نابینا پاسخ داد: فرق است میان آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد…ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد.. .

طرز رفتار هر کس نشانه شخصیت اوست..!



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » عباس ترابی ( سه شنبه 98/4/4 :: ساعت 1:19 صبح )
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

آمار نرخ بیکاری در...
انسانیت بدون مرز...
مسافر
پول کثیف
حکایت مرد خوشبخت..
اختلافها ومشکلات....
شاه عباس صفوی...
زندگی در تناقض
داستان کوتاه....
حکایت مرد نابینا...
[عناوین آرشیوشده]

>> بازدید امروز: 68
>> بازدید دیروز: 131
>> مجموع بازدیدها: 231437
» درباره من

عصر ظهور

» پیوندهای روزانه

اموزش نقاشی [6]
پایگاه اطلاع رسانی [4]
روزهای دور [5]
ستارگان دوکوهه [1]
نسیم ادب [1]
پارسی نامه [8]
کاراگاه
نسیم ظهور [12]
[آرشیو(8)]

» فهرست موضوعی یادداشت ها
پزشکی[6] . پزشکی[2] .
» آرشیو مطالب
مرداد 94
شهریور 94
مهر 94
آبان 94
اسفند 94
بهمن 94
فروردین 95
اردیبهشت 95
خرداد 95
مرداد 95
تیر 95
دی 94
آبان 93
شهریور 94
31مرداد94
شهریور 95
مهر 95
آبان 95
دی 95
بهمن 95
اسفند 95
فروردین 96
اردیبهشت 96
خرداد 96
تیر 96
مرداد 96
آذر 95
شهریور 96
مهر 96
آبان 96
آذر 96
دی 96
بهمن 96
اسفند 96
فروردین 97
اردیبهشت 97
خرداد 97
تیر 97
مرداد 97
شهریور 97
آبان 97
مهر 97
دی 97
بهمن 97
تیر 98

» لوگوی وبلاگ


» لینک دوستان
نوشته های من
منجی بشر(یا مهدی)
سایت مشاوره بهترین تمبرهای جهان دکترسخنیdr.sokhani stamp
♪♫•*¨*•.¸¸❤ḁḧṃaḓ 
من.تو.خدا
قصرماشین
سورپرایز
م.آسمان
رضا صفری

» صفحات اختصاصی
..:: وزنه سیاسی ::.. انشاءالله مورد قبول کاربران

تداعی

» لوگوی لینک دوستان











» وضعیت من در یاهو
یــــاهـو
» طراح قالب